Tumblelog by Soup.io
Newer posts are loading.
You are at the newest post.
Click here to check if anything new just came in.

October 31 2017

August 21 2017

September 08 2016

بالاخره هشتاد؟

May 11 2015

October 08 2014

زندگی سخت تر از آن چیزی که فکر می کردیم بر ما گذر خواهد کرد
سختی همیشه آن چیزی نیست که اتفاق می افتد سختی می تواند آن چیزی باشد که اتفاق نمی افتد
پاییز من کاری دست خودم خواهم داد آخرش
آن قدر حس مشترکیست پاییز بین آدم های دور و برم این روزها
که فکر می کنم نکند پاییز هم مثل ویروس ابولا به جان همه می افتد چه بخواهند چه نخواهند
که اگر این طور باشد، باشد 
ولی فکر اینکه آمریکایی ها باعثش شده باشند... 
یعنی پاییز هم آبستن اجنبی...
شوخیش هم خوب نیست...
چیز زیادی برایمان نمانده که خواسته باشیم با مانده هایمان سر شوخی باز کنیم
دستمال توالت دستمالی شده جایش سطل آشغال است
اینکه به این نتیجه برسی که کاری از دستت بر نمی آید همیشه هم زیاد بد نیست
اینکه انتظار یک معجزه را داشته باشی و امید به روی دادنش، می تواند چندتا از ثمراتش باشد
اینکه منتظر باشی، به معجزه اعتقاد داشته باشی و امیدوار باشی


هر که را جام بلا مست نکرد
ما نخورده ز ازل مست بدیم

 

ناز و نوازش (دلگشا)

 

همچنان نفس می کشیم...

 

 

 

زندگی سخت تر از آن چیزی که فکر می کردیم بر ما گذر خواهد کرد
سختی همیشه آن چیزی نیست که اتفاق می افتد سختی می تواند آن چیزی باشد که اتفاق نمی افتد
پاییز من کاری دست خودم خواهم داد آخرش
آن قدر حس مشترکیست پاییز بین آدم های دور و برم این روزها
که فکر می کنم نکند پاییز هم مثل ویروس ابولا به جان همه می افتد چه بخواهند چه نخواهند
که اگر این طور باشد، باشد 
ولی فکر اینکه آمریکایی ها باعثش شده باشند... 
یعنی پاییز هم آبستن اجنبی...
شوخیش هم خوب نیست...
چیز زیادی برایمان نمانده که خواسته باشیم با مانده هایمان سر شوخی باز کنیم
دستمال توالت دستمالی شده جایش سطل آشغال است
اینکه به این نتیجه برسی که کاری از دستت بر نمی آید همیشه هم زیاد بد نیست
اینکه انتظار یک معجزه را داشته باشی و امید به روی دادنش، می تواند چندتا از ثمراتش باشد
اینکه منتظر باشی، به معجزه اعتقاد داشته باشی و امیدوار باشی


هر که را جام بلا مست نکرد
ما نخورده ز ازل مست بدیم

 

ناز و نوازش (دلگشا)

 

همچنان نفس می کشیم...

 

 

 

August 18 2014

خیلی چیزها نوشتم خواندم فکر پاک کردم ولی آخرش این بود که داستان ما همان است که نوشته اند حالا هر چه قدر خود را به در و دیوار بزنی روز از نو بازهم نقطه سر خط

باز هم ...هیچی ولش کن فقط نوشتم نشانی باشد که تا به این تاریخ هم هنوز... 

بگذریم...

چه کار می شود کرد؟ چه کار باید کرد؟

 

خیلی چیزها نوشتم خواندم فکر پاک کردم ولی آخرش این بود که داستان ما همان است که نوشته اند حالا هر چه قدر خود را به در و دیوار بزنی روز از نو بازهم نقطه سر خط

باز هم ...هیچی ولش کن فقط نوشتم نشانی باشد که تا به این تاریخ هم هنوز... 

بگذریم...

چه کار می شود کرد؟ چه کار باید کرد؟

 

خیلی چیزها نوشتم خواندم فکر پاک کردم ولی آخرش این بود که داستان ما همان است که نوشته اند حالا هر چه قدر خود را به در و دیوار بزنی روز از نو بازهم نقطه سر خط

باز هم ...هیچی ولش کن فقط نوشتم نشانی باشد که تا به این تاریخ هم هنوز... 

بگذریم...

چه کار می شود کرد؟ چه کار باید کرد؟

 

خیلی چیزها نوشتم خواندم فکر پاک کردم ولی آخرش این بود که داستان ما همان است که نوشته اند حالا هر چه قدر خود را به در و دیوار بزنی روز از نو بازهم نقطه سر خط

باز هم ...هیچی ولش کن فقط نوشتم نشانی باشد که تا به این تاریخ هم هنوز... 

بگذریم...

چه کار می شود کرد؟ چه کار باید کرد؟

 

خیلی چیزها نوشتم خواندم فکر پاک کردم ولی آخرش این بود که داستان ما همان است که نوشته اند حالا هر چه قدر خود را به در و دیوار بزنی روز از نو بازهم نقطه سر خط

باز هم ...هیچی ولش کن فقط نوشتم نشانی باشد که تا به این تاریخ هم هنوز... 

بگذریم...

چه کار می شود کرد؟ چه کار باید کرد؟

 

April 17 2014

March 17 2014

...


می گفت پیر عاکف، من نیستم متعوف. ،

                                    زیرا که جلوه با خلق، بسیار می فروشم.

ایمان به تار زلفی از یار میفروشم            

                                    زنار می ستانم دستار میفروشم

مرآت جان زدودم، از طاعت ریایی.

                                ،با زاهدان بگویید، زنگار می فروشم

داغش گداخت جانم، خاموش کی توانم.    

                                       ،لب می گشایم اینک، اسرار می فروشم.

                  دارند وهم هستی ، خلقی ز جهل و مستی. ،ز کبر و پستی، ز خود پرستی


ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود 

نی نام ز ما و نی نشان خواهد بود

زين پيش نبوديم و نبد هیچ خلل

زين پس چو نباشيم همان خواهد بود


 


March 16 2014

...

 

می گفت پیر عاکف، من نیستم مطفف. ،

                                    زیرا که جلوه با خلق، بسیار می فروشم.

ایمان به تار زلفی از یار میفروشم            

                                    زنار می ستانم دستار میفروشم

مرآت جان زدودم، از طاعت ریایی.

                                ،با زاهدان بگویید، زنگار می فروشم

داغش گداخت جانم، خاموش کی توانم.    

                                       ،لب می گشایم اینک، اسرار می فروشم.

                  دارند وهم هستی ، خلقی ز جهل و مستی. ،ز کبر و پستی، ز خود پرستی

 

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود 

نی نام ز ما و نی نشان خواهد بود

زين پيش نبوديم و نبد هیچ خلل

زين پس چو نباشيم همان خواهد بود

 

 

 

February 06 2014


... بیش از همه چیز آن‌چه اذیت میکرد و از عهدۀ این تحمل خارج بود، چهار در چهارِ این اتاق بود."کلام"، بی که در اندیشۀ ابتذال‌ش باشم، که هوایی بود که ملال را در گلو می‌فشرد؛ ملالی شده بود که فضای تنفس را می‌گرفت.
تنهایی که تا پیش از این معاشر بود به رفیقی بد قلق تبدیل شد. راندن، درستی بود که است‌ش اذیتم میکرد؛ میدانم. اتمسفری که در آن، انسانی که من می‌شناختم‌ش قرن‌هاست که به زنجیر کشیده شده. و این انسان، مطلق لغت است. هم آن انسان معنوی است که مومن میخوانیدش و هم آن انسان مادی که لائیک، لیبرال، آتئیست و یا هرچه؛ بی‌اعتقاد به مابعدالطبیعه. -که آن‌که اندیشه می‌کند، و اندیشه قدر وسع صاحب‌ش را می‌داند، از نظر من یعنی انسان معنوی-.

اما نمیشد هوایی برای اشتباه کردن، اگر لذت داشت؟
جالب که برایم وجدان کردن چه عجیب نمود می‌کند؛ انگار تازه دی است که می‌بینممش. ملغمه‌ای از اندیشه و احساس. گمان‌م همیشه دومی را نداشتم و خیال‌ش میکرده‌ام. خفه‌ام میکرد هوس آن لذت. و میدانستم باکی از تکرارش نیز ندارم. وحشتناک که هر چه بگذرد چقدر آدمی برای خودش جدید است. اقل‌ش این بود که اگر نمی‌دانستم، دیگر با تمام پوست‌م میدانستم که به چه زنجیر شده و که‌اش به زنجیر کشیده. چقدر می‌خواستم به دوستی بنویسم که الان دست اشتباه را دیدم. وسوسۀ دیوانه‌کننده. به بردگی کشاننده. اما در نظرم آمد که چه فایده؟ این یک دست‌ش بود. و او اگر آن روز به آن‌چه من اعتراض کردم سخنی نگفت، دستِ دیگرش. و می‌نوشتم که چهار در چهار، مفسد اندیشه است. به نظرم نیامده بود که قدرش چیست و قدرت‌ش چیست. برهان می‌دهد اما زرشک. برهانی که پاهای چوبین‌اش نشسته می‌شکند چه بخواهد که صاحب‌ش را راه هم ببرد. قدم‌هایی فراموش‌شونده‌تر از رد پایی بر ساحل. موجی محوش میکند و نسیمی می‌شکندش.

ما که هستیم حقاً؟ چه می‌شویم هر فردا؟ به طنز نقل کرد مشهوری را دوستی و چه واقعیت تلخی بود درش: دشمنِ ما.

کم از خویش‌م نیستی، به جد. تا وقتی دیگر و روزی دیگر که باز به حقیقت، مفهوم، بپیوندیم.

با عشق.
دوستِ تو،
و دشمنِ تو.


... بیش از همه چیز آن‌چه اذیت میکرد و از عهدۀ این تحمل خارج بود، چهار در چهارِ این اتاق بود."کلام"، بی که در اندیشۀ ابتذال‌ش باشم، که هوایی بود که ملال را در گلو می‌فشرد؛ ملالی شده بود که فضای تنفس را می‌گرفت.
تنهایی که تا پیش از این معاشر بود به رفیقی بد قلق تبدیل شد. راندن، درستی بود که است‌ش اذیتم میکرد؛ میدانم. اتمسفری که در آن، انسانی که من می‌شناختم‌ش قرن‌هاست که به زنجیر کشیده شده. و این انسان، مطلق لغت است. هم آن انسان معنوی است که مومن میخوانیدش و هم آن انسان مادی که لائیک، لیبرال، آتئیست و یا هرچه؛ بی‌اعتقاد به مابعدالطبیعه. -که آن‌که اندیشه می‌کند، و اندیشه قدر وسع صاحب‌ش را می‌داند، از نظر من یعنی انسان معنوی-.

اما نمیشد هوایی برای اشتباه کردن، اگر لذت داشت؟
جالب که برایم وجدان کردن چه عجیب نمود می‌کند؛ انگار تازه دی است که می‌بینممش. ملغمه‌ای از اندیشه و احساس. گمان‌م همیشه دومی را نداشتم و خیال‌ش میکرده‌ام. خفه‌ام میکرد هوس آن لذت. و میدانستم باکی از تکرارش نیز ندارم. وحشتناک که هر چه بگذرد چقدر آدمی برای خودش جدید است. اقل‌ش این بود که اگر نمی‌دانستم، دیگر با تمام پوست‌م میدانستم که به چه زنجیر شده و که‌اش به زنجیر کشیده. چقدر می‌خواستم به دوستی بنویسم که الان دست اشتباه را دیدم. وسوسۀ دیوانه‌کننده. به بردگی کشاننده. اما در نظرم آمد که چه فایده؟ این یک دست‌ش بود. و او اگر آن روز به آن‌چه من اعتراض کردم سخنی نگفت، دستِ دیگرش. و می‌نوشتم که چهار در چهار، مفسد اندیشه است. به نظرم نیامده بود که قدرش چیست و قدرت‌ش چیست. برهان می‌دهد اما زرشک. برهانی که پاهای چوبین‌اش نشسته می‌شکند چه بخواهد که صاحب‌ش را راه هم ببرد. قدم‌هایی فراموش‌شونده‌تر از رد پایی بر ساحل. موجی محوش میکند و نسیمی می‌شکندش.

ما که هستیم حقاً؟ چه می‌شویم هر فردا؟ به طنز نقل کرد مشهوری را دوستی و چه واقعیت تلخی بود درش: دشمنِ ما.

کم از خویش‌م نیستی، به جد. تا وقتی دیگر و روزی دیگر که باز به حقیقت، مفهوم، بپیوندیم.

با عشق.
دوستِ تو،
و دشمنِ تو.

December 03 2013

78-

إِنَّمَا یخْشَی اللّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ

پیامبری باش
پیامبری که فریاد نزند
انذار نکند
تبشیر ندهد
خودش را چس بکند
و پرچم کشورش هزار رنگ باشد
و روزها در چله‌نشینی‌هایش چنان گریه کند
که خداوند به جای متن برایش نقاشی بفرستد:
بیا این هم پرترۀ لخت
برو حال کن
و چیزی هم نمیخواهد بخوانی
خواندنی‌ها را برای دیگران فرستاده‌ام
تو رسول منی
محبوب منی
این‌ها را برایت فرستاده‌ام که حال کنی
دوستت دارم رسول عزیزم
چه گیس‌های درازی
سیاهی
چه چشم‌های خوشگلی
حیف نیست گریه کند اینها؟
بیا
بیا
این پرتره‌ها را ببین و حال کن
آخر من خدا هستم
من دوستت دارم
چرا از من می‌ترسی
چرا
آرام گریه کن
آرام
الان است که همۀ دنیا بفهمند
یک کلاغ
چهل کلاغ
بکنند
کلاغ هزار سال عمر می‌کند
و نقض انا الیه راجعون است
تو نباش رسول من
آرام باش
چه کار کرده‌ام من
بگو
من که دوستت دارم
تو که می‌دانی
آخر
چه می‌خواهی از جان ذات من؟

 


دسته‌بندی شده در: شعر و ور

October 02 2013

77-

 

پرنده ترس ندارد
جلد که باشی
کسی بال‌هایت را قیچی نمی‌کند
جلد که باشی
جلد آبی
جلد قرمز
جلد پلاستیکی
شما هیچ می‌دانید چرا من به خودم هیچ زحمت نمی‌دهم؟
چون که هیچ شعری
تا ابد زیبا نیست.

 


دسته‌بندی شده در: شعر و ور

August 31 2013

76-

 

داد زد: فرار کن!
و فرار
از دست من را کرد.
خواب میدیدم
تا کیلومترها
هیچ جنازه‌ای خوابش نبرده است
و پناه
هرگز به من نخواهد برد
و در
در من جایی نخواهد رفت.

(آه ای تشک‌های سرگردان!
اندکی به من آرامش بدهید.)

کسی سکوت زد: السّلام.
و نشانه‌های خون‌مردگی
و خفگی
بر گلوی من
آشکار را شروع کرد.

 


دسته‌بندی شده در: شعر و ور
Older posts are this way If this message doesn't go away, click anywhere on the page to continue loading posts.
Could not load more posts
Maybe Soup is currently being updated? I'll try again automatically in a few seconds...
Just a second, loading more posts...
You've reached the end.

Don't be the product, buy the product!

Schweinderl